تبليغاتX
بهانه من

بهانه من

 

دنیا شلوغ،
آسمان، نه چندان آبی
و صدای باران، نا آشناتراز همیشه
در این میان قدم های عادت پُر هیاهوتر
ولحظه های بی تو بودن سخت تر
پنجره را می بندم و به حیاتِ خلوتِ خود می اندیشم

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 16:43 توسط علی |


 

گفتند : از این دیار

هر ابر که بگذرد می بارد !

 گفتم : نه

چونکه به ما می نگرد

...می گرید

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 0:5 توسط علی |


 

در اندرون من خسته دل، ندانم آن کیست ؟
که من خموشم، ولی او
در آه و فغان است !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 23:58 توسط علی |


 

...و تپیدن یافت شبیه یک دست !
آن هنگام که من تمامیتم را سوزاندم...
و تپید!
تپید!...
و گناه از آن زمان بود که دستهایش شکل اعتماد شد!..

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 0:57 توسط علی |


 

سال‌ها رفتم و آمدم

تا تمامِ خانه‌های

کلنگیِ کوچه‌تان را هم

کوبیدند و ساختند...

کاش می‌دانستم

این روزها را چه کنم

با ویرانه‌‌های «من»ی که

تو کوبیدی و دیگر...

.
.
.

نساختی!!

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 23:44 توسط علی |


 

روزهایم

خمیازه می کشند

تا شب

که بمیرند .

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 23:50 توسط علی |


 

می‌دانم

چشمان تو

برق نگاه‌هایی را

در دوردست

جواب می‌دهند

که قلب تو را از من ربوده‌است

باشد.

آزادی !

فقط بگذار تا چشمانم به خواب روند،

بعد

برو!

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 1:8 توسط علی |


 

به گناهی که نکردم محکومم

نه سموری را آزردم

 نه گلی را چیدم

لیک محکومم

که در این دایره انس نمانم دیگر.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 18:4 توسط علی |


 

 هر چه به شیشه اتاقم "ها" می کنم

زمستان نمی شود

داغند این روز ها

و سر انگشتان سوخته من

بیتاب نقاشی کردن تو

روی شیشه های سرما زده اند 

کجای این آفتاب داغ بخار شدی؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 23:42 توسط علی |


 

ما داس به دست گرفتیم و محصول نارس خود را درو کردیم .
اینگونه بود که چشم به محصول همسایه دوختیم .
دو مترسک بودیم
در دل رهگذران و متجاوزان هراس انداختیم
از دوردست به هم لبخند زدیم
زمین و محصول در امان ما بودند
صدای ما در همهمهء قارقار کلاغ ها گم میشد
با یک پای چوبی
دیدار ما در یک روز طوفانی شکل گرفت
آنگاه که در پیچ گردباد
لحظه ای از کنار هم عبور کردیم .
فردا
زمینی نیست
محصولی
و هیچ مترسکی

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 0:11 توسط علی |


 

امشب از اين شب تاريک مجالي خواهم

تا بخوانم تنها ، و بگريم خاموش

تا برآرم فرياد و بگويم افسوس

گرچه من غمگينم

گرچه دور از تو شدم در قفسي زنداني

قفسي تيره و تار

که ندارد حتي ، روزني راه فرار

و نبارد بر آن قطرهء باراني

يا نگهباني نيست که فريبم او را

و به مرگ خود از اين درد رهايي يابم 

و بخندم او را

گرچه يک عمر گذشت

گرچه بودم همه در حسرت يک لحظه ناب

تا ببينم شايد نقشي از روي تو در قله خواب

ولي افسوس نديدي من را

و تو را مي بينم ، که شکستي من را

گرچه قلبم سوزد

بي صدا در نفس آتش تب

زير لب مي گويم:

بين چه تنها شده ام بي تو در اين خلوت شب

بين که جز آه نباشد درمان !

و به جز اشک نبارد باران !

گرچه رفتي و مرا

دست و پا بسته رهايم کردي

بي صدا رفتي و از دور نگاهم کردي

ليکن اي يار چه پنهان از تو

که تو تنهايي من را ديدي

اشک من ديدي و مستانه به آن خنديدي

تو نديدي اما ، که خدايي دارم

ورچه از غصّه زبانم بند است

در دلم شور و نوايي دارم

نشنيدي هرگز ، که صدايت کردم

نشنيدي حتي « حرف آخر» را هم

امشب از اين شب تاريک مجالي خواهم

حرف آخر را من

بنويسم بر ابر .. بسپارم بر باد

و به پرواز آيم

تا که شايد روزي ، تو ببيني آن را

که نوشته ست بر آن بس روشن

آرزويم اين است که نبيني هرگز

روزگاري چون من

پس تو را بخشيدم ، پس تو را بخشيدم

کوله باري بر دوش ،

رهگذر خسته و خاموش به خلوت مي رفت

زير لب زمزمه مي کرد که اي دور از من

تو نيابي دگرم هيچ خبر

و نبيني دگرم هيچ اثر ... !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 1:8 توسط علی |


 

به پایان آمد این دفتر.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 0:24 توسط علی |


 

از تو اثری نيست

اين نامه را برای خودم می نویسم

چرا که خوب می دانم به زودی برگشت خواهد خورد !!!

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 1:17 توسط علی |


 

چه تنگنای سختی است

یک انسان یا باید بماند یا برود

واین هردو

اکنون برایم از معنی تهی شده است

و دریغ که راه سومی هم نیست 

         

دکتر شریعتی                                             

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 0:39 توسط علی |


 

وقتی تو رفتی

انگار تمام  دنیا رفت

تا به حال کوچی به این عظمت ندیده بودم .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 2:54 توسط علی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

به واژه هایم اتهام شعر نبندید
پاره های روحند


درباره من

چون کودکی تازه پا

از هر آنچه بدان تعلق دارم

دور می شوم

بدنبال تجربه ای که صدای

جغ جغه کفشهای نو میدهد

هدف همین است"راه رفتن"

الباقی بماند برای دیگران.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

بهمن 1388

فروردین 1388
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin