تبليغاتX
بهانه من

بهانه من
 

  ای خدا غصه نخور! از تو فراری نشدم! بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم

 با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد شاکی از اینکه مرا دوست نداری نشدم!

 ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد منکه ویرانتر از این ابر بهاری نشدم!

 قسمتم بود اگر رفت و مرا تنها کرد... بعد از او غرق شکایت ز تو آری نشدم ...!

 ای خدا غصه نخور! باز همین می مانم من زمین خورده ی این ضربه ی کاری نشدم!

هرکه می خواست مرا از تو جدا سا زد دید هرچه کردی تو به من از تو فراری نشدم ...

 

[ دوشنبه دوم خرداد 1390 ] [ 1:11 ] [ علی ]

آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟!

استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند...

آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردي با قاطعيت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"

استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است" شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به خدا، افسانه و خرافه اي بيش نيست.

شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريکي هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"

استاد زياد مطمئن نبود.  پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."

و آن شاگرد پاسخ داد: " شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريکي که در نبود نور مي آيد.

نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن!!!

 

[ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 ] [ 2:0 ] [ علی ]
پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا، در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود

 

مهربان و ساده و زيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيج معنايي نداشت

هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا

از زمين، از آسمان، از ابرها

زود مي گفتند: اين كار خداست

 

پرس و جو از كار او كاري خطاست

هر چه مي پرسي، جوابش آتش است

آب اگر خوردي، عذابش آتش است

تا ببندي چشم، كورت مي كند

 

تا شدي نزديك، دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند

كج نهادي پاي، لنگت مي كند

 

با همين قصه، دلم مشغول بود

خوابهايم، خواب ديو و غول بود

خواب مي ديدم كه غرق آتشم

در دهان شعله هاي سركشم

 

در دهان اژدهايي خشمگين

برسرم باران گُرزِ آتشين

محو مي شد نعره هايم، بي صدا

در طنين خنده خشم خدا...

 

نيت من، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم، همه از ترس بود

مثل از بركردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

 

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله

سخت، مثل حلّ صدها مسئله

مثل تكليف رياضي سخت بود

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

 

تا كه يك شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه، در يك روستا

خانه اي ديديم، خوب و آشنا

 

زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟

گفت: اينجا خانة خوب خداست !

گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند

گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند

باوضويي، دست و رويي تازه كرد

با دل خود، گفتگويي تازه كرد

 

گفتمش: پس آن خداي خشمگين

خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟

گفت: آري، خانه او بي رياست

فرشهايش از گليم و بورياست

مهربان و ساده و بي كينه است

مثل نوري در دل آيينه است

 

عادت او نيست خشم و دشمني

نام او نور و نشانش روشني

قهر او از آشتي، شيرين تر است

مثل قهر مهربانِِ مادر است

 

دوستي را دوست، معني مي دهد

قهر هم با دوست، معني مي دهد

هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست

قهري او هم نشان دوستي است ...

 

تازه فهميدم خدايم، اين خداست

اين خداي مهربان و آشناست

دوستي، از من به من نزديكتر

از رگ گردن به من نزديكتر

 

آن خداي پيش از اين را باد برد

نام او را هم دلم از ياد برد

آن خدا مثل خيال و خواب بود

چون حبابي، نقش روي آب بود

مي توانم بعد از اين، با اين خدا

دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا

 

مي توان با اين خدا پرواز كرد

سفره دل را برايش باز كرد

مي توان در باره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت

با دو قطره، صدهزاران راز گفت

 

[ چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 ] [ 1:52 ] [ علی ]
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم! بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!بگذار ...بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!
...
قیصرامین پور
[ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ] [ 18:13 ] [ علی ]
 

چه کاغذها که سپیدی دلشان از نام تو سیاه شد…

از دل تنگی هایم

از احساسم

هزاران هزار صفحه سفید کاغذ سیاه شدند

کاغذها عاشق شدند

ولی تو..!

[ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ] [ 18:53 ] [ علی ]
 

ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !
يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد کشيد
ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت ،
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داري و من
هر شب و روز ،
آرزويم ، همه خوشبختي توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد
نشانم مي داد ...
او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ،
غرق شادي باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معني خوشبختي ،
بودن اندوه است ...!
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين ...
ولي از ياد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!

 

[ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 ] [ 17:39 ] [ علی ]
 

بی تو اینجا همه در حبس ابد، تبعیدند
سالها، هجری و شمسی همه بی خورشیدند
سیرتقویم جلالی به جمال توخوش است
فصلها راهمه با فاصله ات سنجیدند
توبیایی همه ساعتها، ثانیه ها
از همین روز همین لحظه همین دم عیدند
اللهم عجل لولیک الفرج

[ جمعه بیستم اسفند 1389 ] [ 22:45 ] [ علی ]
یه هر که می رسم از روزگار می نالد

در شگفتم دنیا به کام کیست ؟


دکتر شریعتی

[ شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ] [ 0:17 ] [ علی ]

دکتر شريعتي


 


فقر

ميخواهم  بگويم ......

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

 

فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است.




[ دوشنبه سیزدهم دی 1389 ] [ 23:4 ] [ علی ]

خواستم بنويسم

ساده تر از تمام ناگفته هايم !

خواستم بگويم باور كنيد اينجا جهان آرام نيست !

و خداوند خود بهتر مي داند كه رسالتش را در كجا قرار دهد ...

سنت ماه و خورشيد امروز قهرمانان بازي روزگارند !

من هميشه باراني بوده ام .

ياد گرفته ام پسری  باشم از جنس باران !آموخته ام كه خداوند بوسيله ي باران سخن مي گويد !

اين روز ها كه مي گذرد هر روز احساس مي كنم كه كسي در باد فرياد مي زند

احساس مي كنم كه مرا از عمق جاده هاي مه آلود يه آشناي دور صدا مي زند ...

ايمان

صداقت

انسانيت

معرفت

چه كوله باري بر دوشمان

بس است قايق خود بودن

شنا كردن بايد !

تعجب نكن !

عاشق كه باشي دنيا برايت كوچك مي شودآن وقت روحت اوج مي گيرد و ديگر نمي تواني به قدم زدن قناعت كني !

پسر باراني به سادگي يك صبح باراني عاشق شد .

به وسعت يك نگاه دل بست

سكوت كردو فرياد زد

ماند و رفت !

مي داني چه مي گويم دوست من ؟

خوب مي داني اگر هم قبيله ي باران باشي ...

[ سه شنبه هفتم دی 1389 ] [ 15:42 ] [ علی ]
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
 پرده ی خلوت اینغمکده بالا زد و رفت
 کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
 خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
 درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
 آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
 چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
 بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند
 آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
 سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش 
 عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت.

[ چهارشنبه ششم مرداد 1389 ] [ 12:4 ] [ علی ]

 

دنیا شلوغ،
آسمان، نه چندان آبی
و صدای باران، نا آشناتراز همیشه
در این میان قدم های عادت پُر هیاهوتر
ولحظه های بی تو بودن سخت تر
پنجره را می بندم و به حیاتِ خلوتِ خود می اندیشم

[ پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 ] [ 16:43 ] [ علی ]
 

گفتند : از این دیار

هر ابر که بگذرد می بارد !

 گفتم : نه

چونکه به ما می نگرد

...می گرید

 

[ دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ] [ 0:5 ] [ علی ]
 

در اندرون من خسته دل، ندانم آن کیست ؟
که من خموشم، ولی او
در آه و فغان است !

[ یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ] [ 23:58 ] [ علی ]
 

...و تپیدن یافت شبیه یک دست !
آن هنگام که من تمامیتم را سوزاندم...
و تپید!
تپید!...
و گناه از آن زمان بود که دستهایش شکل اعتماد شد!..

[ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ] [ 0:57 ] [ علی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به واژه هایم اتهام شعر نبندید
پاره های روحند


درباره من

چون کودکی تازه پا

از هر آنچه بدان تعلق دارم

دور می شوم

بدنبال تجربه ای که صدای

جغ جغه کفشهای نو میدهد

هدف همین است"راه رفتن"

الباقی بماند برای دیگران.

امکانات وب
قالب بلاگفا حافظ پارس خودرو