|
دنیا شلوغ، + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 16:43 توسط علی |
گفتند : از این دیار
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 0:5 توسط علی |
در اندرون من خسته دل، ندانم آن کیست ؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 23:58 توسط علی |
...و تپیدن یافت شبیه یک دست ! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 0:57 توسط علی |
سالها رفتم و آمدم تا تمامِ خانههای کلنگیِ کوچهتان را هم کوبیدند و ساختند... کاش میدانستم این روزها را چه کنم با ویرانههای «من»ی که تو کوبیدی و دیگر... . نساختی!! + نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 23:44 توسط علی |
روزهایم خمیازه می کشند تا شب که بمیرند . + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 23:50 توسط علی |
میدانم چشمان تو برق نگاههایی را در دوردست جواب میدهند که قلب تو را از من ربودهاست باشد. آزادی ! فقط بگذار تا چشمانم به خواب روند، بعد برو! + نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 1:8 توسط علی |
به گناهی که نکردم محکومم نه سموری را آزردم نه گلی را چیدم لیک محکومم که در این دایره انس نمانم دیگر. + نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 18:4 توسط علی |
هر چه به شیشه اتاقم "ها" می کنم زمستان نمی شود داغند این روز ها و سر انگشتان سوخته من بیتاب نقاشی کردن تو روی شیشه های سرما زده اند کجای این آفتاب داغ بخار شدی؟ + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 23:42 توسط علی |
ما داس به دست گرفتیم و محصول نارس خود را درو کردیم . + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 0:11 توسط علی |
امشب از اين شب تاريک مجالي خواهم تا بخوانم تنها ، و بگريم خاموش تا برآرم فرياد و بگويم افسوس گرچه من غمگينم گرچه دور از تو شدم در قفسي زنداني قفسي تيره و تار که ندارد حتي ، روزني راه فرار و نبارد بر آن قطرهء باراني يا نگهباني نيست که فريبم او را و به مرگ خود از اين درد رهايي يابم و بخندم او را گرچه يک عمر گذشت گرچه بودم همه در حسرت يک لحظه ناب تا ببينم شايد نقشي از روي تو در قله خواب ولي افسوس نديدي من را و تو را مي بينم ، که شکستي من را گرچه قلبم سوزد بي صدا در نفس آتش تب زير لب مي گويم: بين چه تنها شده ام بي تو در اين خلوت شب بين که جز آه نباشد درمان ! و به جز اشک نبارد باران ! گرچه رفتي و مرا دست و پا بسته رهايم کردي بي صدا رفتي و از دور نگاهم کردي ليکن اي يار چه پنهان از تو که تو تنهايي من را ديدي اشک من ديدي و مستانه به آن خنديدي تو نديدي اما ، که خدايي دارم ورچه از غصّه زبانم بند است در دلم شور و نوايي دارم نشنيدي هرگز ، که صدايت کردم نشنيدي حتي « حرف آخر» را هم امشب از اين شب تاريک مجالي خواهم حرف آخر را من بنويسم بر ابر .. بسپارم بر باد و به پرواز آيم تا که شايد روزي ، تو ببيني آن را که نوشته ست بر آن بس روشن آرزويم اين است که نبيني هرگز روزگاري چون من پس تو را بخشيدم ، پس تو را بخشيدم کوله باري بر دوش ، رهگذر خسته و خاموش به خلوت مي رفت زير لب زمزمه مي کرد که اي دور از من تو نيابي دگرم هيچ خبر و نبيني دگرم هيچ اثر ... ! + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 1:8 توسط علی |
به پایان آمد این دفتر. + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 0:24 توسط علی |
از تو اثری نيست اين نامه را برای خودم می نویسم + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 1:17 توسط علی |
چه تنگنای سختی است یک انسان یا باید بماند یا برود واین هردو اکنون برایم از معنی تهی شده است و دریغ که راه سومی هم نیست دکتر شریعتی + نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 0:39 توسط علی |
وقتی تو رفتی انگار تمام دنیا رفت تا به حال کوچی به این عظمت ندیده بودم . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 2:54 توسط علی |
|
| ||||||